خدا و انسان
اوس ممد( اوستا محمد) آهنگری ساده - معتاد بود با موهایی فر و پر پشت که سفید شده بود درس چندانی نخونده بود اما بعضی حرف هاش جالب بود البته به نظر من- شما هم بخونید شاید جالب بود براتون * اینطور شروع کرد:..؟
میگن روز اولی که خدا انسان رو خلق کرد عمری براش مقرر کرد 40 سال - برای خر و میمون و گاو و سگ هم به یک اندازه 20 سال رو مقرر کرد حیوان اعتراض نداشت اما انسان اعتراض کرد گفت من عمر بیشتری می خوام
همین باعث اعتراض حیواناتم شد ; خدا به حیوانات گفت عمر با عزت میخواهید یا بدون عزت ؟؟ تو تاقبل از 20 سالگی انرژی داری و میتونی برای انسان کار کنی اما اگه من به تو عمر 40 ساله بدم تو اوون موقع پیری و نمیتونی برای انسان کار کنی واسه همین انسان تو رو به ضرب چوب و با حقارت به کار وا میداره حال کدوم رو دوست داری؟ الاغ گفت عمر با عزت
به میمون گفت تو راه دفاع و امرار معاشت از اینکه از درختا بری بالا و نارگیل بکنی و با رفتن بالای درخت از دست دشمنا فرار کنی اگه من عمر تو رو بیشتر کنم دیگه توان بالا رفتن از درخت رو نداری و با حقارت خوراک حیوانات دیگه میشی اگر هم نشی از گرسنگی خواهی مرد - حالا کدوم رو دوست داری؟ گفت عمر با عزت
به گاو گفت تو تا جوانی و میتونی شیر بدی و از گوشتت استفاده کنن و گوساله به دنیا بیاری محبوب انسانی ولی من اگه به تو عمر 40 ساله بدم تو پیر میشی دیگه شیر نخواهی داد تولید مثل نخواهی کرد و گوشت تو هم بد مزه خواهد بود و انسان تو را رها میکنه حال عمر 40 ساله رو میخواهی؟ گفت نه
به سگ گفت تو کارت نگهبانی از گله هاست اگه عمر تو رو 40 سال کنم تو دیگه توان مراقب از گله رو نداری واسه همین صاحبت بهت غذا نمیده و تو رو رها میکنه و تو هم نحیف و ضعیف میشی و خوراک حیوانات دیگه حال عمر با عزت رو میخواهی؟ گفت آره
به انسان رسید نوبت ؟!؟ خدا گفت انسان تو شاهد صحبت من با حیوانات بودی آیا هنوز عمر بیشتر رو میخواهی ؟؟ انسان گفت آری میخواهم....................... و خدا عمر انسان رو زیاد کرد
انسان زندگی کرد ; ازدواج کرد - بچه دار شد حالا اوون 41 ساله بود فرزنداش کوچیک بودند و انسان مانند الاغی برای فرزندانش غذا لباس و... را به دوش میکشید و به حرف خدا فکر می کرد
بچه ها بزرگ شدند ازانسان مساعدت خواستن ازانسان کمک میگرفتند انسان زیر بار بهره و زحمتی که فرزندان براش ایجاد کرده بودند داشت خم میشد و شده بود مثل گاو گاوی که از شیرش استفاده میکردند و میدوشیدندش داشت به حرف خدا فکر میکرد.......؟
فرزندان بزرگ شدند ازدواج کردند وقتی به سفری می رفتند فکر می کردند که املاک رو به چه کسی بسپارند تا از اون ها مراقبت کنه؟ یاد انسان افتادند املاک رو سپردند و خود رفتند و انسان مثل سگی شد که از گله نگهداری می کرد و همچنان فکر می کرد ; به حرف خدددا
انسان فرتوت شد و صاحب نوه و نتیجه
حال برای دیدن انسان اومده بودند نوه ها انسان مانند مترسکی شده بود لاغر و ضعیف
نوه ها از انسان بالا می رفتند با دست ها و پا های انسان بازی می کردند و انسان مثل میمونی شده بود که مردم در سرگرمی هاشون از اوون استفاده می کردند و انسان فکر می کرد واشک از چشمانش جاری شد و میگفت
خودم کردم که لعنت بر خودم باد
این مطلب نیاز به تفسیر داره باشه تا هفته بعد ولی روش خوب فکر کنید
